۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

حکایتی از کودکان نان آور این سرزمین

 

 

هوای گرم وتفتیده با سماجت همه را کلافه می ساخت . آوای قرائت قرآن از بلندگوی زنگ زده ای که رو به پایین کج شده بود در جای جای قبرستان به وضوح شنیده می شد. کنار قبر رنگ و رو رفته ای مردی میانسال با کتاب دعایی در دست ،چمباتمه زده به چندین قبر آنطرفتر به پسرکی نوجوان که مشغول خواندن قران بود خیره گشته و با دستش، مگس سمجی را ازخود می تاراند. مرد خیره به پسرک شده بود مدام زیر لب غرولند کرده هر از گاهی فحشی می داد.توله سگ ده سال است اینجا قران می خوانم یک بار نشده نان کسی را آجر کنم ،بی بته نیامده همه قبرستان را قرق کرده است.افکار مرد همچون کشتی بی ناخدایی به هر سوسرک می کشید .بیماری دخترش پاک وی را کلافه کرده بود .آقای دکترآخه از کجا بیاورم سه میلیون بدهم خرج عمل جراحی ،هست ونیستم را بفروشم دو میلیون هم نمی توانم جور کنم. اما دکتر در حالی که زیر کاغذی را امضا می کرد ،بدون آنکه به مرد نگاهی بیاندازد گفته بود : به من ربطی ندارد ،بروید با حسابداری صحبت کنید .تا پول واریز نشود ازعمل جراحی خبری نیست.مرد غرق در افکار پریشان خود، ناشی از سماجت مگس به خود آمد.ای تف به ذاتت ، این را گفته کتاب دعا را درون جیبش نهاده به سوی پسرک رفت. پسرک باصدایی زیر به آرامی مشغول خواندن قران از کتاب رنگ و رو رفته ای بود و مستمعین از گرمای هوا و صدای ناخوشایند وی به تنگ آمده، مترصد فرار به سایه بانی بودند. نصف قیمت قرآن می خواند و همین موجب کسادی کار مرد قران خوان شده بود اما هرچه بود راحتتر از جان کندن در کوره آجر پزی بود.درآمدش بدک نبود و در فکر این بود که با درآمد امروزش چه کند. همین که مرد به پسرک رسید ،سیلی محکمی به وی زد طوری که او را نقش زمین ساخت .پدر سگ حالا کار رابه جایی رسانده ای که در کلام خدا مغلطه می کنی و آیاتش را غلط می خوانی ،می خواهی میت تو قبر عذاب بکشه ؟

چند نفری که کنار قبر ایستاده بودند با دیدن این صحنه بهت زده شدند که دراین میان مرد مسنی که ظاهرا از بستگان متوفا بود به خود آمده ومرد را که آماده یورش به سمت پسرک می شد به زحمت گرفته، گفت: چرا همچین می کنی ؟ مرد در تقلای خلاصی از چنگ مرد مسن در پاسخ گفت: آخه پدرمن بار اولش که نیست .هر روز کارش همینه

کمی آن طرفتر زنی میانسال در حالی که صورتش را با گوشه چادر ش باد می زد رو به مرد قرآن خوان کرده گفت:ای بابا بچه که زدن نداره ،تازه آنقدرها هم پر اشتباه نمی خواند .مرد قرآن خوان در حالی که سعی می کرد خود را عصبانی نشان دهد در جواب گفت: خواهر من شما که نمی دانی یک کلمه غلط خواندن چقدر معصیت داره،گناهش دامن همه ما را که می شنویم می گیرد جوان شیک پوشی با عینک دودی به چشم رو به مرد گفت: این کار که نیازی به خشونت نداشت ،به آرامی هم می شد این مساله را حل کرد .مرد مسن که هنوز دست مرد قرآن خوان را گرفته بود رو به وی گفت : راست میگوید ،خدا را خوش نمی آید ،بچه است،نمی فهمد . اما مرد قرآن خوان به میان حرف وی پریده با قیافه ای حق به جانب گفت :ای آقا از شمای عاقله مرد بعید است ،بنده که با این پسرک پدر کشتگی ندارم اما دیگر کارد را به استخوان رسانیده ،یکی دو بار بهش هشدار داده بودم از این جا برود اما گوش نداده است. مرد قرآن خوان زیر لب با خود گفت: کره خر حالا مشتری های منو می پرونی ؟کور خوندی ،پری روز با زبون خوش بهت گفتم برو فکر کردی چه خبره؟

گرمای هوا رفته رفته بیشتر می شد و چند نفری که دور قبر ایستاده بوند را آزار می داد مرد مسن که گرما کلافه اش کرده بود رو به مرد قرآن خوان کرده و گفت: صلوات بفرستید تا ختم به خیر شود .شما هم خودتان را ناراحت نکنید .انشا... همه چیز درست می شود بفرمایید برویم آن ور در سایه بشینیم گلویی هم تر کنیم. دیگران هم که در پی بهانه ای برای فرار از گرما بودند فرصت را غنیمت شمرده وتایید کنان به راه افتاده دریک چشم به هم زدنی ناپید شدند. پسرک تنها ماند در حالیکه کتاب کهنه قران که ازآن مادرش بود، پاره پاره بر روی زمین ولو شده است ومی اندیشید چه بهانه ای برای کتک نخوردن از مادرش بیاورد

هیچ نظری موجود نیست: